روزنوشت پنجشنبه شب

قبلا میگفتن تابستان خود را چگونه گذراندیم

 همیشه در دوران دبستان و راهنمایی موضوع انشا ،مینوشتیم و...

شب پنجشبه ای که گذشت

پدرم تصادف کرد

ساعت 10 و نیم شب یک شماره ناشناس زنگ میزند ،مادر جواب داد

شما کی هستی ؟ الان حالش چطوره؟ کجا ؟

تلفن قط میشود

مادر مجدد شماره ناشناس را میگیرد

من صحبت کردم ،چی شده ؟ بابام ،کجا ،چطوری ؟

با خودش میخوام صحبت کنم ،صحبت کردم ،نگرانیم کم شد

زنگ زدم دادشم که حکایت اینچنین است بیا تا برویم

توی مسیر مادر تماس گرفت که با آمبولانس دارن میارنش

رفتیم بیمارستان .... ساعت 11 آوردنش

دست چپ آتل شده ... لب پاره ... پاها ورم کرده ...لباس های خونین

من باید روحیه داشته باشم و روحیه بدهم

چقدر تصادفات زیاده

حوصله نوشتن ندارم

تا جمعه ساعت 11 درگیر رو دار بودیم .... دکتر مغز و اعصاب ،دکتر ارتوپدی ،دکتر داخلی

شکستگی ها را آتل ثابت گرفتند ،برای خوریزی کبد بستری شد

****

+از پرسنل زحمتکش بیمارستان ها مخصوصا بخش تصادفات بسیار ممنونم

++ صبح که آمدم خانه برا پاور بانک و برگشتم ساعت 4 صبح ،رفتگرها که الان پاسبان میخوانندشان بسیار فعال در کار بود ،ازشون ممنوم

+++ راستی در کنار بیمارستان و توی پارکها کلی بطری آب معدنی دیدم که نیمه پر در فضای محیط رها شده اند

شهروند محترم ،هموطنم ،اب رو بریز پای ه درختی ،گلی ،چمنی ،یا حتی روی زمین که این آب به طبیعت برگردده ،در بطری باز بزار که مابقیش تبخیر بشه و بطری رو بزار سطل زبال مخصوصش (خواهش میکنم )برگشت آب به طبعت خیلی برای سلامتی خودمون و خشک سالی ها مفیده

/ 0 نظر / 14 بازدید